'j.ir/ads/mowj.js'> سفالینه ht="49"border="o">

سفالینه


در بند

مانند پرنده اسیری در بند

انگار بهار مانده دیری در بند

ای کاش به فرمان قفس پشت کنیم

در کنج قفس نشسته شیری در بند


سعید فرجپور

این سقوط پرصلابت...

 

سالها خودم را از روی دست تو می نویسم-سالها-درک من از من-تقلبی است که از روی دست تو می زنم-من به متنهای تو مدیونم!-به ارتباط عمودی قصه های تو-به اعرابی که به حرفهای ساکنم می زنی-این فرو رفتن لجوج-شاهکار ذهن توست-این فرازهای کوچک کم ارتفاع هم-از نگاه نافذ و بلند تو- آب می خورد!-من درون شاهکار های تو غوطه می خورم...


سعید فرجپور

روزانه

کسی چه می داند-شاید از همین جا شروع کنم-از پشت این کاغذهای مچاله-از پشت مچاله شدن-از پشت میزی که روزهای مرا به شماره گرفته است-به تمسخر-خدا را شاهد گرفته ام-تا رورانه یکبار وزیدن بگیری-روزانه یکبار مرا ورق بزن-ببین انسان کجای سطورم گیر کرده است؟-انسان کجای استخوانم می شکند؟-من ترومای عود کرده ام-روزانه یکبار پرتودرمانی کافیست برای این جراحت-که روزانه بر قامت انسان می کشم-به گوشه دامنت -وصله می زنم دستهای عود کرده ام را-بگذار روی پرتو های تو دراز بکشم-مرا به زندگی ببخش-به خورشید-به روزهای متوالی-تا روزانه یکبار نسیم از تو یاد بگیرد-مرا ورق بزند-راستی گفته باشم-فردا همین ساعت-روبه روی همین مچاله شدن-باز هم انسان در گلویم گیر کرده است...


سعید فرجپور

این چروک ها ارادی نیست؟

رازها راهشان را گم کرده اند-وگوشه روسری تو دیگر جای نجوای رازهای من نیست-تو را به خدا که نه به-به دستهایی می سپارم -که نوازش بود-و مسیر رودخانه ها را به چشمهای تو می بست-قبول کن آغوشها را-پر کرده ایم از نبودن هم-از نهست های اجباری-اگر به مر گ هم سلام کنیم -کلاه از سر بر نمی دارد -و به احتراممان لبخند نمی زند-چه رسد به این به این شمعدانی ها که در آغوش هم زندگی می کنند و می میرند-بی قراریمان بی هوده است-بی قراری دستهای من هم- وقتی که گونه های تو فهرستی از چروکهای ارادی است!!


سعید فرجپور

به مصطفی با آن قامت بلندش :

باد ها از کنار تو می گذرند-انتشار تو پایان یافته-حالا دیگر تمام افراهای باغ -به زبان تو زمزمه اند-به زبان تو دم می گیرند-و حلقه ای از گیسوان تو در گردن باغ-ما را به رویشی دیگر ((می برد هر جا که خاطر خواه

اوست))-میله ها تاب تو را ندارند-میله ها خیلی کار کنند-چهره ات را خط خطی می کنند-اما قلب تو صاف است،بدون خطوط موازی-و چهره ات را گفته ایم بر تمام دروازه های شهر -آویزان کنند-این شهر نگهبان می خواهد-حیثیت نگهبان می خواهد-مراقبمان باش-حیثیت ما در گوشه چشمان تو جوانه می زند-محکم بایست-آبهای شور جوانه ها را می خشکانند.


سعید فرجپور