'j.ir/ads/mowj.js'> سفالینه ht="49"border="o">

سفالینه


روزانه

کسی چه می داند-شاید از همین جا شروع کنم-از پشت این کاغذهای مچاله-از پشت مچاله شدن-از پشت میزی که روزهای مرا به شماره گرفته است-به تمسخر-خدا را شاهد گرفته ام-تا رورانه یکبار وزیدن بگیری-روزانه یکبار مرا ورق بزن-ببین انسان کجای سطورم گیر کرده است؟-انسان کجای استخوانم می شکند؟-من ترومای عود کرده ام-روزانه یکبار پرتودرمانی کافیست برای این جراحت-که روزانه بر قامت انسان می کشم-به گوشه دامنت -وصله می زنم دستهای عود کرده ام را-بگذار روی پرتو های تو دراز بکشم-مرا به زندگی ببخش-به خورشید-به روزهای متوالی-تا روزانه یکبار نسیم از تو یاد بگیرد-مرا ورق بزند-راستی گفته باشم-فردا همین ساعت-روبه روی همین مچاله شدن-باز هم انسان در گلویم گیر کرده است...


سعید فرجپور

این چروک ها ارادی نیست؟

رازها راهشان را گم کرده اند-وگوشه روسری تو دیگر جای نجوای رازهای من نیست-تو را به خدا که نه به-به دستهایی می سپارم -که نوازش بود-و مسیر رودخانه ها را به چشمهای تو می بست-قبول کن آغوشها را-پر کرده ایم از نبودن هم-از نهست های اجباری-اگر به مر گ هم سلام کنیم -کلاه از سر بر نمی دارد -و به احتراممان لبخند نمی زند-چه رسد به این به این شمعدانی ها که در آغوش هم زندگی می کنند و می میرند-بی قراریمان بی هوده است-بی قراری دستهای من هم- وقتی که گونه های تو فهرستی از چروکهای ارادی است!!


سعید فرجپور

به مصطفی با آن قامت بلندش :

باد ها از کنار تو می گذرند-انتشار تو پایان یافته-حالا دیگر تمام افراهای باغ -به زبان تو زمزمه اند-به زبان تو دم می گیرند-و حلقه ای از گیسوان تو در گردن باغ-ما را به رویشی دیگر ((می برد هر جا که خاطر خواه

اوست))-میله ها تاب تو را ندارند-میله ها خیلی کار کنند-چهره ات را خط خطی می کنند-اما قلب تو صاف است،بدون خطوط موازی-و چهره ات را گفته ایم بر تمام دروازه های شهر -آویزان کنند-این شهر نگهبان می خواهد-حیثیت نگهبان می خواهد-مراقبمان باش-حیثیت ما در گوشه چشمان تو جوانه می زند-محکم بایست-آبهای شور جوانه ها را می خشکانند.


سعید فرجپور

آویزان

با کفشهایم رفته بودم-قسم میخورم با کفشهایم.-شبانه نبود-بی وقتی هم به سرم بند نکرده بود-تنها کفشهایم رفته بودند روی خیابان درازبکشم-عشقهای معطر مسابقه گذاشته اند-و بوی جورابهای مرا به چالش می کشند-قصد ندارم معصومانه خودم را تصویر کنم برایتان(در گوشه خیابان)-نه من دریده تر از اینها شده ام که مظلوم باشم-آویزانم به چشمهای زیادی-به انحنای عجیبی که هوش بری می کند-به هر ابتذالی که آویزان جغرافیای شهری است-

دراز کشیده ام وبی وقفه تنه می خورم بی وقفه-تاریخ روی پشتم سنگینی می کند_گاهی از پشتم می افتد-سبکترم-نه آنقدر که بلند شوم-تنها همین که سبکترم و بوی جوراب نفسم را به بند می کشد-آویزانم-سر که چرخاندم-در ((بدر)) ((هشت کتاب)) سرسام گرفته است- راستی ((کفشهایم کو))؟!!


سعید فرجپور

دو نبش

باید خودم را به این ویترین می رساندم-باید خورم را از هراس دیدنم خلاص می کردم-ما در دستهای چپاول پرورش یافتیم-و موهایمان ژولیده است-وچشمهایمان ژولیده است-وفکر می کنیم حسابمان را رسیده اند و بیهوده مثل صفرهای پشت اعشار به ریاضیات زحمت می دهیم_باید خودم را به جلوی این ویترین منتقل می کردم-تا از خیابان منها شوم...-از حوریان دو نبش-از ترسها که دائم می بارند-بر گامهای حوریان-بر بامها-مدام-باید خودم را در قامت این ویترین می دیدم-

بادستهایی که در من چپاول می کنند-و انحنایی که بر پشتم چپاول می کند-و ترسی که در چشمم چپاول می کند:

((من به صفرهای پشت اعشار مدیون هستم -و به خاصیت صفر در ریاضایات احترام می گذارم))


سعید فرجپور