روزانه
کسی چه می داند-شاید از همین جا شروع کنم-از پشت این کاغذهای مچاله-از پشت مچاله شدن-از پشت میزی که روزهای مرا به شماره گرفته است-به تمسخر-خدا را شاهد گرفته ام-تا رورانه یکبار وزیدن بگیری-روزانه یکبار مرا ورق بزن-ببین انسان کجای سطورم گیر کرده است؟-انسان کجای استخوانم می شکند؟-من ترومای عود کرده ام-روزانه یکبار پرتودرمانی کافیست برای این جراحت-که روزانه بر قامت انسان می کشم-به گوشه دامنت -وصله می زنم دستهای عود کرده ام را-بگذار روی پرتو های تو دراز بکشم-مرا به زندگی ببخش-به خورشید-به روزهای متوالی-تا روزانه یکبار نسیم از تو یاد بگیرد-مرا ورق بزند-راستی گفته باشم-فردا همین ساعت-روبه روی همین مچاله شدن-باز هم انسان در گلویم گیر کرده است...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۱ ق.ظ توسط سعید فرجپور
۱۳٩٠/۸/۳٠
این چروک ها ارادی نیست؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٦ ب.ظ توسط سعید فرجپور
۱۳٩٠/۸/۳٠
به مصطفی با آن قامت بلندش :
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٥ ب.ظ توسط سعید فرجپور
۱۳٩٠/۸/۱٤
آویزان
با کفشهایم رفته بودم-قسم میخورم با کفشهایم.-شبانه نبود-بی وقتی هم به سرم بند نکرده بود-تنها کفشهایم رفته بودند روی خیابان درازبکشم-عشقهای معطر مسابقه گذاشته اند-و بوی جورابهای مرا به چالش می کشند-قصد ندارم معصومانه خودم را تصویر کنم برایتان(در گوشه خیابان)-نه من دریده تر از اینها شده ام که مظلوم باشم-آویزانم به چشمهای زیادی-به انحنای عجیبی که هوش بری می کند-به هر ابتذالی که آویزان جغرافیای شهری است-
دراز کشیده ام وبی وقفه تنه می خورم بی وقفه-تاریخ روی پشتم سنگینی می کند_گاهی از پشتم می افتد-سبکترم-نه آنقدر که بلند شوم-تنها همین که سبکترم و بوی جوراب نفسم را به بند می کشد-آویزانم-سر که چرخاندم-در ((بدر)) ((هشت کتاب)) سرسام گرفته است- راستی ((کفشهایم کو))؟!!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٤ ب.ظ توسط سعید فرجپور
۱۳٩٠/۸/۱
دو نبش
باید خودم را به این ویترین می رساندم-باید خورم را از هراس دیدنم خلاص می کردم-ما در دستهای چپاول پرورش یافتیم-و موهایمان ژولیده است-وچشمهایمان ژولیده است-وفکر می کنیم حسابمان را رسیده اند و بیهوده مثل صفرهای پشت اعشار به ریاضیات زحمت می دهیم_باید خودم را به جلوی این ویترین منتقل می کردم-تا از خیابان منها شوم...-از حوریان دو نبش-از ترسها که دائم می بارند-بر گامهای حوریان-بر بامها-مدام-باید خودم را در قامت این ویترین می دیدم-
بادستهایی که در من چپاول می کنند-و انحنایی که بر پشتم چپاول می کند-و ترسی که در چشمم چپاول می کند:
((من به صفرهای پشت اعشار مدیون هستم -و به خاصیت صفر در ریاضایات احترام می گذارم))
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٦ ق.ظ توسط سعید فرجپور
میله ها تاب تو را ندارند-میله ها خیلی کار کنند-چهره ات را خط خطی می کنند-اما 