'j.ir/ads/mowj.js'> سفالینه ht="49"border="o">

سفالینه


یوماآنادامار2

اگه توی خیابونا

چنارا برگ میریزن

اگه برگای تقویما

همیشه روی پاییزن

      ******

اگه تو تیتر روزنامه

خبرها شکل هم هستن

هنوز تو ذهن آدم ها

نبردا محترم هستن

        ******

یه دستی مونده که هر شب

هوای آشتی داره

توی شبنامه هاش تیتر

نوازشها شو میذاره

      ******

یه دستی که تو تقویما

یه شور تازه میندازه

با حرکت دادن روزا

بهار تازه میسازه

     ******

تموم سطح دستاشو

گلاب و بوسه میگیرم

اگه لازم بشه هر شب

روی دستاش میمیرم

       ******

روی دستی که رگهاشو

محبت رنگ آبی کرد

نوازش های بارونیش

هوارو آفتابی کرد

     *****

همون دست مواظب که

هوای آدمو داره

رو سرها امنیت میشه

  اگه خمپاره میباره

      ******

تو این روزای قحطی که

همه آتیشنو هیزم

من اون دستی رو میبوسم

که بخشش داره و گندم

      ******

همیشه توی تقسیما

نصیبش سهم آخر بود

ریاضی درس غمگینی

توی دستای مادر بود.


سعید فرجپور

یوماآنادامار(1)

این کیست بانو؟!

این خمیدگی

          لم داده بر هشتادویک بهار؟

این ترسیم شتاب زده کدام تعظیم؟

نجوای آهسته کدام افول؟

سنگینی فرورفتن کدام رویش؟

این کجای زندگیست؟

از دستهای تو آویزان بود آسمان

ماه زیر پستانهای تو ماه شد!

خوب یادم است سربراه شد!

آن برشهای مورب آنجا

از نیایش تو بود_ بر آسمان_

چهره خدا که دیدنی نبود

شنیدنی چرا!

انسان به گیسوان تو چفت شد

سفیدبخت شود-نشد

گیسوان تو پرواز بود

اندازه های تو بود

سفید بخت نه اما

بخت بلندی داشت!!

××××××××××

این کیست بانو؟!

اینگونه دست تو به لرزه افتاده

آسمان بلرزد که چه؟!

این کمان لجوج پشت تو...

هشتاد و یک بهار نه هشتاد و یک خزان....

1- با احترام به سید علی صالحی


سعید فرجپور

به آن کودک غمگین در چهار راه میکاییل

دستی که تو پیاده رو درازه

چرخش ماتم زده نیازه

چرخش بال زخمی کبوتر

سقوط انسانی نسل برتر!

نیاز و نون و کودک و عروسک

گم شدن دستای سرد و کوچک

تو سرعت عبور سرد مردم

بوی گرسنگی و بوی گندم

       ×××××××

چشمی که رو پیاده رو زل زده

به گریه هاش قفل تحمل زده!-

-بغضشو تو مشت خودش می پیچه

ساده تو انگشت خودش می پیچه

حال و هواش وقتی غریب میزنه

به چشمای خودش نهیب می زنه:

((با خنده های لب پریده خو کن

بغضو میون خنده جستجو کن...))

گم شدن اصل خداوکیلی!

رابطه صورت سرخ و سیلی!

تو سرعت عبور سرد مردم

بوی گرسنگی و بوی گندم!!

       ×××××××

بغضی که تو پیاده رو می خنده

تو خلوتش یه گریه بلنده!

تو خلوتش مرور بی خیالی

عبور عابرای دست خالی

مرور بال زخمی کبوتر

سقوط انسانی نسل برتر!

بغضی که تو مشتشه رو می کنه

با غصه هاش بگومگو میکنه

آغوش آزرده بی عروسک!!

گم شدن بگومگوی کودک

تو سرعت عبور سرد مردم

بوی گرسنگی و بوی گندم...


سعید فرجپور

مرز بارون!

به همسرم مهشید که این روزها حال و هوایش ابریست...

  

توی تکرار این روزای خالی

توی قلبت بیا دلشوره حس کن!

یه چیزی جز نخندیدن که باهات

همیشه شکل یک دستوره حس کن!

             *****

اگه میشه بزن تو قلب بارون

بیا لرزش بگیر و مضطرب شو!

بیا از اضطراب خیس بارون

توقلبت گر بگیر و ملتهب شو!

             *****

خیال کن گرمی دست کسی هست

که دستاتو تو تنپوشش بپیچه

تموم بی پناهی هاتو هر شب

یه لحظه  توی آغوشش بپیچه

             ***** 

شاید هیچکی نمیدونه که هر روز

یه بغضی خندهاتو می پوشونه

تو ممنوعیت لبخند و شادی

تو رو تا مرز بارون می رسونه

             ***** 

 شاید شاعر که پروازت رو هر روز

هنوز با  بال بسته  می نویسه

برای ثبت پروازت تو شعراش

قفسها رو شکسته می نویسه_

          

_نمی دونه برای حبس خورشید

 چه ابرایی درونت رو گرفتن

 برای انتقام  از   پر کشیدن

 قفسها آسمونت رو گرفتن!

            *****

بکش خورشیدو روی آسمونت!

نذار تو روز روشن شب بباره

شاید تو نور خورشید باغچه ها رو

یکی پیدا بشه کوکب بکاره

‌‌‌‌            *****

یکی پیدا بشه تو فصل پاییز

 بهارو یاد جنگلها بیاره

یکی که دست برگارو بگیره

توی سرمای دستا ((ها))بذاره

‌‌‌            *****

بیا نقاشی خورشیدو هرروز

ولو کن روی سقف آسمونت

بذار پیدا بشه از پشت ابرا

تموم رنگای رنگین کمونت

            

 

 


سعید فرجپور

از این سوی میله های موازی به قامت تو نگاه می کنم!

بگو!برای شمارش عدد بده لطفن

برای اهل عدد درس(( حد)) بده لطفن

برای اوج تقاضای آسمان ممنوع!

بقدر ثبت سفارش سند بده لطفن

برای اوج جواب تمام دنیا را

((زمین کفاف مرا می دهد ))بده لطفن

و هرکه گفت سوالی از آسمان دارم

جواب مسئله را با لگد بده لطفن

سپس برای ندیدن وضوح صورت کن

برای چیدن غفلت سبد بده لطفن

       ++++++++++++++

شروع کن به نبودن (نوار مغز بگیر)

برای هستی خود مستند بده لطفن

سبد سبد نپریدن به آسمان بفرست

به بالهای خودت دست رد بده لطفن

به صرف بال و پریدن سقوط کن محکم

سپس به حجم رهایی جسد بده لطفن!

شبیه آنچه دوشنبه به هرکه می گویی:

((پیامکی به سوال 90 بده لطفن))_

_پیام چلچله ها را به صورت معکوس

به دست هرکه قفس می خرد بده لطفن

بگو که چلچله ها عاشق قفس هستند

به این پیامک کوتاه قد بده لطفن

برای فکر پریدن به فکر چاره بیفت

به رستخیز جهالت خرد بده لطفن

           +++++++++++++

تمام غفلت این شعر بی مسمی را

بشارتی به جناب اسد بده لطفن!


سعید فرجپور