دیوارهای شهر تنها خطوط برجسته ذهن من اند.این انحصار سمج در حصری سرد....زمزمه روی دیوارها جا نمی شود و جای عابران دراز گیسو بر لب جوبهای خیابان در حال زمزمه آواز خالی!چشمهایم حوصله چرخیدن ندارند...آنها می چرخند با چرخش زمین با چرخش زمانه.

چشمهایم حوصله چرخیدن ندارند چرخیدن چشمها یعنی ثبت تازه ای از تصویر چرکهای آراسته خیابان که خیابان را قدم می زنند و قورت می دهند و قی می کنند...کاشکی مرگ عزیز بیاید با دستهایی از دریا و غرق شدن...

ما بشارت کلام قدسی را دریافتیم و با پیامبران تکیده روی بر گور مفاهیم انسانی!استفراغ کردیم.این ورژن های جدید باطل از کدام سوراخ آسمان هبوط می کنند؟

آه این نوشتن تهوع آور...

/ 4 نظر / 3 بازدید

سعید .... پریشانی ازکلمات توهم که می بارد

سورا بودم :(

هادی

سعیدجان واقعا لذت بردم