به آن کودک غمگین در چهار راه میکاییل

دستی که تو پیاده رو درازه

چرخش ماتم زده نیازه

چرخش بال زخمی کبوتر

سقوط انسانی نسل برتر!

نیاز و نون و کودک و عروسک

گم شدن دستای سرد و کوچک

تو سرعت عبور سرد مردم

بوی گرسنگی و بوی گندم

       ×××××××

چشمی که رو پیاده رو زل زده

به گریه هاش قفل تحمل زده!-

-بغضشو تو مشت خودش می پیچه

ساده تو انگشت خودش می پیچه

حال و هواش وقتی غریب میزنه

به چشمای خودش نهیب می زنه:

((با خنده های لب پریده خو کن

بغضو میون خنده جستجو کن...))

گم شدن اصل خداوکیلی!

رابطه صورت سرخ و سیلی!

تو سرعت عبور سرد مردم

بوی گرسنگی و بوی گندم!!

       ×××××××

بغضی که تو پیاده رو می خنده

تو خلوتش یه گریه بلنده!

تو خلوتش مرور بی خیالی

عبور عابرای دست خالی

مرور بال زخمی کبوتر

سقوط انسانی نسل برتر!

بغضی که تو مشتشه رو می کنه

با غصه هاش بگومگو میکنه

آغوش آزرده بی عروسک!!

گم شدن بگومگوی کودک

تو سرعت عبور سرد مردم

بوی گرسنگی و بوی گندم...

/ 2 نظر / 13 بازدید
شااادی

فوق العاده فوق العاده فوق العاده ه ه ه عالی و دلنشین بود عمو....بیشتر از همه ی کاراتون دوسش داشتم:)

حسن عاملي

بسيار زيبا بود....بهانه آن كودك به چه طلاطمي انداخت روحت را...